رد پای شعر

اشعار و گاه نوشتهای سارا پرتو

خداحافظ
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩
 

دوستان بسیار عزیز!

این آخرین پست من در این وبلاگ است. اینجا را به قصد خانه ی جدید ترک می گویم.

آدرس جدید من

www.sarahpartow.blogfa.com

است و همچنین میتوانید برای دیدن من روی لینک "ردپای شعر" در قسمت لینک دوستان کلیک کنید.

منتظر حضور سبزتان هستم.

شاد باشید!


 
comment نظرات ()

 
×××××××
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩
 

 

یک مشت ستاره در جیبم میریزم

تا هر کجا گم شدم

شاعری پیدایم کند



 
comment نظرات ()

 
بپوشان
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
 

 

چهره ات را بپوشان!

اینجا

سنگها هم

بال در آورده اند

 

چهره ات را بپوشان!

چون

حقیقت عریان است

 

و

اینجا

عریانی

جرمی ست

نابخشودنی


 
comment نظرات ()

 
شب بی تو
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

تکه پاره های شبی را

که خالی از تو بود

صبح گاهان جمع می کنم

 

 عجب جنگی بود!

میان من و مهتاب

که چهره ی روشنت را

از خوابگاه تیره ی من

 می  ربود ...


 
comment نظرات ()

 
"وطنم" ایران
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 

سقوط سبز برگ

برای این درخت

اگرچه تلخ و سخت

 

"وطنم"

ایران

 

صدای سبز صلح

سرود سرخ جنگ

به روزگار تنگ

 

"وطنم"

ایران

 

اگر که میچکد

ترانه از لبش

بگیر از شبش

 

"وطنم"

ایران

 

ببار روی غم

بپوش گل به تن

تبر شکن! شکن!

 

"وطنم"

ایران

 

ستم نمیکند

ستم نمیکشد

اگر که جان دهد

 

"وطنم"

ایران

 

بیا و شعله خیز

نگو نمیشود

بهار میرسد

 

"وطنم"

ایران

 

 


 
comment نظرات ()

 
چقدر ساده نوشتی ...
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

چقدر ساده نوشتی که هرچه بود گذشت

تمام خاطره هایم شبیه دود گذشت

من از تو یاد گرفتم که پر شوم از هیچ

اگر که بودن با تو، پر از نبود گذشت

همیشه باز برایت دری نمیماند

تو گفته بودی از اول، ولی چه زود گذشت

صدای پای دلت هم به گوش من نرسید

بدون مکث گذشتی و بی ورود گذشت

به پای سنگ دلت گریه های من میمرد

که روح غمزده ی من  شبیه رود گذشت

 


 
comment نظرات ()

 
وقتی که ...
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

وقتی 

 دروغ را سرفه می کنی

چشمهایت را ببند

تا پوزخند روح تو را نبینم


 
comment نظرات ()

 
طلوع
نویسنده : سارا پرتو - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸
 

 

وقتی که سپیده

ذره ذره

 از لابلای انگشتان شب

بیرون میریزد

 

صدای خش خش بالهای خورشید را

 میشنوم

که با هر گامی که آسمان بر میدارد

نرم ,

 زیر لحاف تنهاییم میخزد

 


 
comment نظرات ()